به گزارش مفدابهشتی- دکتر الهام باقری دربارهی سعدی نوشتهاست: کودکی همهی ما در دبستانهای معرفت با سخن سعدی آهنگ و ادب یافتهاست. نوجوانیمان به حکایتهای شیرین و پرمغز و نغز او «مَثَلآباد» شد؛ و هرچه پیش میرویم، تا کهنسالی، دیگر این، دست و اندیشهی خودمان است، که بهسوی ورقهای گلستانِ همواره سبز و پرگل او پیش میرود، تا زندگیمان را گلستان کند.
سعدی، مسافر شعر و اندیشه، با گردش در جهان، هم حظّ بصر برد؛ هم چشم دل باز کرد: بغداد، صنعا، بصره، کوفه، حلب، حجاز، شام، روم، بلخ بامیان، کاشغر ترکستان، سومنات هند، مصر، حبشه، ارمنستان، چین، ...، فرنگ.
طبع بلند ادبی و این همه سفر در آن روزگارانِ بیامکانِ سرعت، یعنی یک عمر درراهبودن! یعنی یک عمر رونده و دانشجویندهبودن! یعنی یک عمر سالکبودن!
کتاب بینظیر گلستان –از مجموعه کارهای او- مروارید یکتای گردنبند ادب پارسیست، که بر سینهی این سرزمین میدرخشد: نثر آهنگین و دلنشین در کنار مفاهیم انسانی و اجتماعی، چنان خوش نشستهاست، که او را از مرزهای ایران و زبان پارسی گذرانده و شخصیتی جهانی نمودهاست؛ و کودکان و نوجوانان، مردان و زنان، عوام و خواص همهی سرزمینها -که چشم امید به سازمان ملل دوختهاند- به این سخنان جهانی او دل بستهاند، که
بـنیآدم اعضای یکپیکرند که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی بهدرد آورد روزگار دگـر عضــوها را نمـاند قـرار
تو کز محنت دیگران بیغمی نشایـد که نامات نهند آدمـی
اخلاق برجسته و نکوی او از دنیادیدگی و بیمرزی اندیشهاش ریشه گرفتهاست: او نه بخیل است؛ نه راحتطلب. نه اهل امساک است؛ نه بیاندیشهی فردا. گذشته برایش چراغ راهی بود بر آیندهی تاریک؛ و عدالتپیشگی را همواره اندرز میداد:
بهنوبتاند ملوک اندر این سرای سپنج کنون که نوبت توست ای ملک! به عدل گرای!
پنجاهساله بود، که به نگارش گلستان پرداخت: 656ق. در پختگی خرد؛ و پساز آنهمه سیر و سفرهای ظاهر و باطن. هشت باب گلستان، گویی هشت دروازه است، به هشت بهشت، که هرکدام به طَرفی و رویی از آن گلباغ گشوده میشود؛ و گلهای آن حکایت های دلآویز و سخنان پندآمیز است.
گویند: انسان از پند و اندرز بیزار است. هرگاه پیری، جوانی را به زبان نصیحت میگیرد، جوان به پای فرار، گوش را دروازهی فراموشی میسازد؛ اما شگفت آنکه اندرزهای سعدی در پسِ حکایتهایی شیرین، چنان به دل مینشیند، که مَثَل زبان میگردد:
٭ توانگری به هنر است نه به مال؛ و بزرگی به خرد است نه به سال.
٭ دو کس، دشمن مُلک و دیناند: پادشاه بیحلم و زاهد بیعمل.
٭ به دست آهن تفتهکردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر
٭ اگر شبها همه قدر بودی، شب قدر بیقدر بودی.
٭ هرکه با بزرگان ستیزد، خون خود بریزد.
٭ اندکاندک خیلی شود؛ و قطرهقطره سیلی گردد.
٭ یکی را گفتند: «عالِم بیعمل به چه ماند؟» گفت: «به زنبور بیعسل!»
٭ هرکه سخن نسنجد، از جواب سخن برنجد.
٭ خداوند تعالا میبیند و میپوشد. همسایه نمیبیند؛ و میخروشد.
* * * * *
اعجاز سخن بهسبب ایجاز و اختصار در کنار زیبایی واژگان و سازههای دلآرا، هوشرباست؛ و ویژگی «سهل و ممتنع» را در سخناش پدید میآورد. گویی پیش از نگارش گلستان از فرهنگ و ادب سرزمینها گلها چیدهاست؛ و آنچه را بهکار میآمده، نگاه داشته؛ و نابایستهها را بهدور ریخته.
موسیقی نثر او، گاه با شعر پهلو میزند؛ اما همه -چه نثر، چه شعر- چنان در سادگی و فصاحت است، که گویی با واژگان و جملهها معجزه میکند:
وقتی افتاد فتنهیی در شام هرکس از گوشهیی فرارفتند
روستـازادگـان دانشمـند به وزیری پـادشـا رفتـند
پسـران وزیـر ناقصعقل به گدایـی به روستا رفـتند
میبینید، که دگرگونی بزرگی را در اجتماع یک سرزمین، اینچنین خلاصهکردن در سه بیت و تصویری زنده و جامع از تکرار تاریخ، تنها از طبعی بهکمال امکان دارد.
یا غزل عاشقانهیی اینچنین:
میانات را و مویات را، اگر چندان بپیمایی میانات کمتر از مویی و مویت تا میان باشد
تکرار سهبارهی واژهی«مو» و «میان» و شگفتا اینهمه خلاصگی و ظرافت!
شیخ اجل، افزون بر سخندانی، عارف بزرگی نیز بود. او فرزند مکتب ابوحفص، شهابالدین عمر سهروردی، عارف نامی و بنیانگذار اندیشهی سهروردیه بود. سفر سعدی به بغداد و شاگردی وی در نظامیهی بغداد، نیکبختی آشنایییش با سهروردی شد. چنانکه خود سعدی فرموده:
مقامات مردان، بهمردی شنو! نه از سعدی، از سهروردی شنو!
مرا پیر دانای مرشد، شهاب دو انـدرز فـرمـود بـر روی آب
یکی آنکه، در نفس خودبین مباش! دگر آنکه، در خلق بدبین مباش!
سعدی تا زمان مرگ سهروردی (632ق.) در بغداد ماند و از او بسیار آموخت. آنگاه سفرهای دور و درازش را آغاز کرد؛ و سرانجام به شیراز بازگشت.
از مضامین و درونیات شعرهای سعدی چنین برمیآید، که در جهان سیر و سلوک عارفانه جایگاه ارجمندی داشته؛ و خانقاهاش –که اکنون در باغ دلگشا خانهی جاودانهاش شده- پررونق بودهاست.
عرفان سعدی، طبیعی و دور از ابهام و پیچیدگیهای ویژهی این جهان پررمز و راز است. زبان عرفانی او را عامی میفهمد؛ و عالم میپسندد. او انسان را به خویشتنشناسی میخواند، تا بتواند نیک را از بد بازشناسد؛ و نیکی را فربه سازد و ناپسندی را دور نماید:
وجود تو، شهریست پر نیک و بد تو سلطان و دستور دانا، خرد
رضا و وَرَع، نیکنامان حرّ هوا و هوس، رهزن و کیسهبُر
چو سلطان عنایت کند با بدان کجا ماند آسایش بخردان؟
تو را شهوت و حرص و کین و حسد چو خون در رگاناند و جان در جسد
گر این دشمنان، تربیت یافتند سر از حکم و رأی تو برتافتند
هوا و هوس را نماند ستیز چو بیند سرِ پنجهی عقل تیز
امیری که دشمن سیاست نکرد هم از دستِ دشمن ریاست نکرد
آموزههای عرفانی او بیشتر به صفای باطن و جمعیت خاطر و بذل عاطفه و ایثار نفس پرداختهاست:
ایّها الناس! جهان جای تنآسانی نیست مرد دانا به جهان داشتن ارزانی نیست
داروی تربیت از پیر طریقت بستان کآدمی را بَتَر از علت نادانی نیست
شب مردان خدا روز جهانافروز است عارفان را بهحقیقت، شب ظلمانی نیست
پنجهی دیو به بازوی ریاضت بشکن کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست
عالِم و عابد و صوفی، همه طفلان رهاند مرد اگر هست، بهجز عارف ربّانی نیست
آن که را خیمه به صحرای قناعت زدهاند گر جهان جمله بلرزد، غم ویرانی نیست
او برای آزادی، بسیار ارزش قائل است. آزادی او در وارستگی و بینیازیست.
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار که برّ و بحر وسیع است و آدمی بسیار
سخن کوتاه، برای دانشجویان ارجمند یک پیام دارم! مفاخرمان بسیارند و ادیبان پارسی از سرآمدترینشان. سعدی شیراز، سخنسرای شکوهمند زبانمان نیز از آندست ادیبانیست، که در چکاد آن دیده میشود. یادمان باشد، ایران به نام این نامداران نامی شد؛ و بر سر زبانها و آشنای دلهای جهانیان. حیف است که ما از آن بیگانه باشیم.
به چه کار آیدت ز گل طبقی؟ از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد واین گلستان همیشه خوش باشد
انتهای خبر
ارسال نظر